گورگاه شعر _شعری از زنده یاد نورمحمد مجیدی کرای


گورگاه شهر

*****************

برگورگاه شهر ،کردم گهی گذر

ازگورمرده ای ، دیدم برون سری

با خویش گفته ام ، این پوک جمجمه

در روزگار خود ، بودست سروری

*****************

بودست وی گهی ، در اوج اقتدار

در بارگاه او ، صد بنده و کنیز

از ترس شوکتش ، دلها به ترس و بیم

هنگام خشم او ، چشمان اشک ریز

*****************

از خنده اش لبان ، چون گل شکفته بود

از اندوه و غمش ، ماتم به هر نشست

او نیرویی بداشت ، چون شاهکان قوم

هر جای بوده اش ، گنج و زرش بدست

*****************

در بزم گاه او ، رامشگران بسی

در پیشگاه او ، مردان نامور

لشکر فزون بدش ، در پادگان او

سرباز و افسران ، روز و شبش ببر

*****************

گاهی به باغ و راغ ،سرگرم عیش و نوش

گاهی به کوهسار ، در گردش وشکار

گاهی کنار یار ، در بستر پرند

سرگرم عشق و شور ، خوش داشت روزگار

*****************

اوداشت پایه ای ،در روزگار خویش

در بزم و در نشست ، بی فکر و بی خیال

نه از گذشت عمر ، بودست بیمناک

نی از خوشی بدش ، در فکر ماه و سال

*****************

اینک به این مزار ، گردید استخوان

گویی نزاد او ، هرگز در این جهان

گویی که از نخست ، بودست خاک و گل

جایی به گورگاه ، یا پوک استخوان

*****************

ای کبر پیشه گان ، ای بی خبر زخویش

اندیشه کن دمی ، بر کار سرنوشت

بین مردمان چنین ، در باغ روزگار

گردیده اند خاک ، یا که شدند خشت

*****************

فرهنگ زندگی ، باشد مجیدی این

از یاد رفتگی ، یا خاک و استخوان

دنیا که باشد این ، بر منصبش مناز

که پایدار نیست ، قدرت در این جهان

******************

سراینده : زنده یاد نورمحمد مجیدی کرایی

با سپاس

Https://yademovarekh.persianblog.ir

/ 0 نظر / 30 بازدید