تاریخچه دژکوه

سلام 

تاریخچه دژکوه


کوهی سر کشیده سوی آسمان

به گرد اندرش چشمه هایی روان

هوایش بود نیکو و خوشگوار

گل و لاله ها رویدش در بهار

بهرجای آن چهچهه کبک و سار

سراینده بلبل به هر شاخسار

درختان سرسبز انجیر و بن

به قدمت حکایت ز دور کهن

درخت بلوط برکشیده رده

به هر دره ای سبز چادر زده

به دشت و به کوه جایگه ساخته

به سبزینه برگان تن آراسته

بهرجای کوه و بهرجای دشت

پرنده ببینی به پرواز و گشت

سر کوه   بودست یک   پادگان

نشسته  بهر  بارویی   دیده بان

از این پادگان نیز  باشد  نشان

بجا  ماندگانی  زهر   ساختمان

در آغاز  دژ  یا  ره   کاروان

بکندند  گذرگاهی  از   کوه  آن

در آن  راه  دروازه ای  ساختند

به  دروازه  برجی   درانداختند

بکندند رهی سخت چون بیستون

که فرهاد فرو ماند از  کار آن

پله  بر  پله سنگ  کردند فرش

که شد مات بیننده زآن کار و نقش

هنوز هست آثار کارش  بجای

زمانش  نداند کسی  جز   خدای

به کوه اندرون هست تنها سه راه

که هر سه بگویندشان کوره راه

چه بر کوره راهان نشانی تو کس

به دشمن کسی نیست فریاد رس

به سنگ و به تیر و به شمشیر و گرز

به مردی و چالاکی و زور و برز

به درگیری و ضربت و دست و مشت

توان دشمنان را در آنجای کشت

به نزدیک دژ هست امامزاده ای

امامزاده  و  مرد    آزاده ای

بود نام آن     ناصر عابدان

ز آل علی باشد او را   نشان

زیارتگه مردم خاص و   عام

ز او شد ظهور معجزاتی  تمام

به زير امامزده باغيست  كشت

نموداري از  باغهاي   بهشت

يكي  را  بگويند  باغ   امير

بجا مانده از نام بداق  امير

نكو ليموئي هست به باغ اندرون

چه ليموي ميناب و چون گامبرون

كه شايد از آن جاي كردند هرس

در اين باغ نهالش نمودند غرس

دوم باغ سنه دوله گويند نام

گذشته  برو سال ها  و ايام

درون دو باغ آب زايد شيرين

زلال و گوارا ز    زيرزمين

به دامان  كوه  روستا  شد  بپا

كه از سنگ و چوبش ببيني بنا

ميان  بنا  آب  كرده   رهي

كز آن آب پيدا شده دره اي

به فصل زمستان و گاه بهار

بزايد بسي چشمه ز آن رهگذار

سر راه توف خيمه ببيني رهي

بر آن راه باشد   پرستشگهي

بنايی است از  دور  زرتشتيان

به پندا ر چنين آيد و  برگمان

چو بر سنگ ديوار آن بنگري

گماني ز دوران  پيشين  بري

بداني بنایي ز دوران پيش

بجا مانده اي از نياكان خويش

شنيدم در اين جاي افسانه اي

فسانه، نه يك گفت جانانه اي

كه بودست در اين كوه دو نوجوان

بدل داشتند شور و عشقي نهان

يكي بود دختر ، دگر بد پسر

پناهنده  در كوهسار و كمر

پسر كوهبان بود يا   كوتوال

شدش پاره  بند كمر يا دوال

گرفتار گرديد به كوه و كمر

پريشان و ترسان شده  دُختر

به دختر بزد تند بانگي دراز

گرفتار گشتم يكي    چاره ساز

کمك كن كه از كوه خواهم فتاد

چه بشنيد دختر به كوه شد چه باد

شتابان فرود آمد از درز كوي

بسوي پسر تند بنمود روي

بينداخت از كوه دستمال  سر

كشيدش به بالاي آن با هنر

نمود دختر از مرگ او را رها

بزور و به بازوي و حكم خداي

بخوانند آن جاي  دستمال كش

بياد و به نام زن  شيرفش


دژکوه : کوهی است در نزدیکی شهرسوق 


 سراینده : زنده یاد نورمحمد مجیدی کرایی

https://yademovarekh.persianblog.ir

/ 0 نظر / 19 بازدید