حکایتی از رنج سفر پژوهشی زنده یاد نورمحمد مجیدی کرایی به مناطق شاه بهرام باشت

سلام

حکایتی از رنج سفرپژوهشی زنده یاد نورمحمدمجیدی کرایی


نویسنده و شاعر ، به مناطق عشایری شهرستان باشت


یکی از تالیفات زنده یاد نورمحمد مجیدی کرایی ، کتاب ناشکفته ها است . این کتاب شامل اشعارو سروده های او می باشد ، که در مجال مناسب به معرفی آن خواهم پرداخت . اما در اینجا حکایتی از آن کتاب ، که سختی و رنج سفر تحقیقی در مناطق عشایری شهرستان باشت را بازگو می نماید، نقل می نمایم . 


مولف می نویسد : " پس از سیر و سفر درسرزمین زادگاهم کوگیلویه و بویراحمد ،‌ به بومگاهی رفتم که شاه بهرام یا تاساراز توابع شهرستان باشت امروزی نام داشت . بر فراز کوهی در این سرزمین کوهستانی ، که راهی مالرو دارد ، شهری باستانی می باشد که ویرانه هایش ، با سنگ های لاشه ای ساخته شده و از دیدگاهی پژوهشی ، ارزنده است . 


از بومیان روستای تاسار برای دیدن و رفتن به این شهر ویران ، که جغرافی نویسان دوران آغازین اسلامی بویژه کتاب حدودالعالم من المشرق و المغرب ، نام آن را وایکان در کنار شهر لارندان نامیده اند ، کمک و راهنمایی خواستم . آنان مردی را که می خواست به سر آن کوه رود را ، با من که بیش از هفتاد و پنج سال سن داشتم ، همراه کردند و هردو پیاده از تاسار به وایکان رفتیم .


راهنما (راه بلد) به من گفت : باید نزدیک دوساعت بلندی کوه را پیاده بپیماییم و نشانه گم نشدن ما در این راه و تنگه به گذر کوه ، لوله آبی است که از فراز کوه، به روستای شاه بــــــــــــهرام یا تاسارمی آید . این لوله گذاری را جهادسازندگی برای مردم روستا انجام داده است. چنانچه خواهید دید چهار یا پنج کیلومتر از فراز کوه ، که چشمه پرآبی دارد ، به نشیب - ‌که خیلی هم تند است - آب می آورد . پس از حدود دو ساعت کوه پیمایی ، به سرچشـــــــمه آبی رسیدیم که در کنار ویرانه های شهر جای داشت .


در کنار چشمه زلال ، صدها فسیل و سنگواره بوده ، که به رنگ سیاه و پیکره های گوناگون خزنده ،‌در کنار چشمه پراکنده شده و مردم از ارزش آنها آگاه نبودند.


با نگرش به این که مردم روستایی و عشایری آن ، که از ایلات باشت و باوی بودند ، مانند دیگر مردمان عشایری و تیره های کوه گیلویه و بویراحمد ،‌مهمان نواز و مهربان هستند ،‌به گرمی ما را پذیرفته و از آمدن من به این سرزمین کوهستانی پرسش هایی نمودند. من گفتم : برای دیدن این شهر باستانی آمده ام . یکی از آنان که از ویرانه های شهر آگاهی داشت ،‌مرا همراهی نمود. ما به ویرانه های شهر که دیوارهای ساختمان هایش همگی از سنگ لاشه چیده شده بود ، وارد شده و به گشت و گذار پرداختیم .


شهر گستره ی بسیار داشت و از چند محله ( کوی وبرزن ) سامان یافته و کوچه و باغ های آن که هنوز آثارشان بجا مانده ، بسیار چشمگیر و درخور تامل بوده است.


به هر حال از ویرانه های شهر، که در دامنه کوهی به نام لیزه جای داشت و در بخش خاوری آن کوه هایی دیده می شد ،‌که زنجیره های آن به سوی رشته کوه های پیرحاجی و بابکان می رسید و ‌از دیدگاه پژوهشی ارزشمند بود ، دیدن کردم . به این منطقه کمتر پژوهشگری سفر کرده است!


در پشت این رشته کوه ها، سرزمین گسترده ی کوهستانی بود که کامبوس نام داشت و این نام می بایستی هخامنشی و از نام های باستانی باشد.


پس از دیدن ویرانه های شهر ، پیاده به دلی بز ، درخک ، تنگ مردخدای و تاسار و از آنجا به شیراز رفتم .


به دلیل بدی آب و هوا ،‌عکس هایی که از ویرانه های شهر گرفتم ،‌برای کار پژوهشی ام مطلوب نبودند و ‌تصمیم گرفتم یک بار دیگر از این شهر باستانی دیدن نمایم.این بار بدون راهنما ، خط لوله آب را نشانه کرده ،‌از تاسار به سرکوه رفتم .


هوای پسین بسیاردلنشین ،جــــــــان افزا و نیروبخش بود . من با بهره گیری از آن هوای پاییزی به تنهایی از کوه بالا رفتم ! چون ‌نژادم روستایی و عشایر بود و سختی ها و دشواری های فراوانی را دیدم ،‌با دلیری از کوه بالا می رفتم. ناگهان ابری در آسمان کوه پدیدار ، رعد و برقی آغاز و بارانی باریدن گرفت ، که کوه و دره به لرزش درآمد !


من که از این پیشامدها فراوان دیده بودم ،‌در پناه غاری جای گرفته و چشم به راه فرونشینی باران بودم . از هر سو سیل و باران روان شده ، ابرها فزونی گرفته و آب و سیلاب بیشتر می شد ،‌به گونه ای که سنگ ها از کوه جدا شده و با صدای ترس آور به قعر دره فرود می آمدند !


ترس مرا فرا گرفت. جای مناسبی نبود که در آن پنـــــاه گیرم. به خود می گفتم : اگر من در این غار بمیرم ، کسی مرده مرا نخواهد یافت و خوراک درندگان خواهم شد. با آه وافسوس می گفتم : وای ! که به رایگان جان باختم و .....


صبر و تحمل و شجاعت قوم لر بارقه امیدی در دلم ایجاد کرد . پس از حدود یک ساعت باران فرونشست و سیل نیز فروکش کرد. از شکاف کوه و غارکوچکی که پناهگاه من شده بود ، بیرون رفته و با شتاب ! به راهپیمایی پرداختم.


تشنگی بر من چیره شد ، به گونه ای که دهانم خشک و لبانم بی آب شده


و به ناچاری ازعرق چهره ام ،‌لبانم را تر می کردم ! تا به سرچشمه ی آب کنار شهر ویران رسیدم. شنیده بودم که در تشنگی اگر شتابان و تند تند آب بنوشی ،‌قلب از کار می افتد! بنابراین ،‌نخست آب در دهان کرده و نیز آب به چهره ام زدم و کم کم به آشامیدن آب پرداختم . پس از نیم ساعت نشستن و خشک شدن آب تنم ،‌به کپرهای عشایر رفتم . چون بار پیشین مرا دیده و شناخته بودند ،‌مرا به گرمی پذیرفتند. شب را در آنجا ماندم وفردای آن روز ،‌پس از عکسبرداری دوباره از شهر ، به تاسار آمدم و ...


می کنم تسکین درون سرکشم را با قلم


با مرکب می نمایم ، کوه درد و رنج کم


با دم نوک قلم ساکت شود درد درون


با چنین کاری کنم از دل برون ،‌کوه های غم


Http://yademovarekh.persianblog.ir/

/ 0 نظر / 44 بازدید